آرشیو شده ها آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
بايگاني شده ها
لینک دوستان
ترانه های کوچک غربت
استامینوفن
دختر ايروني
منو بوسم كن
عشق ژنرال
تکه های جاذبه
هيچ كس خاص
تیستو سبز انگشتی
انشای تابستانه
دیوانه از قفس پرید
احد
سبکی
دگر انديش
زیر آسمان استرالیا
عسل بانو
شهرزاد سپانلو
محشر نی نی
IMDB
Greatest Films
عشق فيلم
پرنده آبی
هنر هفتم
کازابلانکا
سی نت
ذهن زیبا
شرقی ترین ستاره
سلام سينما
آگاه فیلم
سینمای ما
Kathleen Connally's Photoblog
فوتوبلاگ روزبه
بردیا نیوز
هوای تازه
فريدا
| برای تو نوشتم ... | ۱۳۸٧/۸/۱۸ |
هنوز خوبتریینم!
یادم هست روزهایی را که بی هیچ دغدغه و بی هیچ نگرانی، فقط شور عاشقی در سر داشتم و چه ها که نمی کردم. هنوز هم وقتی نامه هایی را که برای تو می نوشتم می خوانم تعجب می کنم که اینها را من نوشته ام؟ گاهی دلم تنگ می شود برای آن روزهایی که بزرگترین مشکل من عشق بود. البته هنوز هم همان مشکل را دارم. هنوز هم عشق بزرگترین مشکل من است. اما هر وقت هر دو را کنار هم می گذارم و لمسشان می کنم، می بینم که چقدر با هم متفاوتند.
عزیز من!
گله نکن که چرا مثل گذشته ها برایت از آن نامه ها که دوستانت حسرتشان را می خوردند که چرا معشوقه های آنها نمی توانند مثلشان بنویسند دیگر نمی نویسم. آن روزها دغدغه ای جز عشق نداشتم. این روزها اما....
آشفتگیها آنقدر زیادند که نمی دانم سر کدامشان را بگیرم؟ تمام سختیهای زندگی امروزم یک طرف و تو یک طرف. تمام مشکلات زندگی یک طرف و مشکلات عاشقی طرف دیگر. خیلی وقتها عصبانی می شوم. دلگیر می شوم. حرص می خورم و شدیداً ناراحت می شوم وقتی که به خودم و تو فکر می کنم. به این یکی دو سال اخیر پر بوده از حرفهای قشنگی که از تو شنیده ام. فقط رویاپردازی و چنین می کنیم و چنان می شود. اما عملاً هیچ ندیده ایم. ناراحت نشو که به برنامه های آینده مان اسم رویا پردازی می دهم. چنینن نقشه ها و برنامه ها تا وقتی که به مرحله اجرا نرسیده باشند فقط رویا و خیالند. می دانم که می گویی من خیلی بی انصافم که نمی بینم تو داری تلاشت را می کنی. می دانم که می کنی. و از این بابت از تو سپاسگذارم که برای زندگیمان وقت می گذاری. اما واقعیت این است که آنطور که باید از خودت پشتکار نشان نمی دهی. برای انجام هیچ کاری مصر نیستی و پافشاری نمی کنی.
عزیز من!
واقعیتی که من می بینم همین است. و واقعیت آن چیزی است که تک و توک تارهای سپید موهایم به من نشان می دهند. واقعیت چیزی است که مخالفتها و اصرارها و پرسشهای مستقیم و غیرمستقیم خوانواده و دوست و آشنا به من نشان می دهند. و با وجود تمام این واقعیتهایی که دیدن و فکر کردن بهشان مثل این است که دارم از بالای یک آسمانخراش پایین را نگاه می کنم و وحشت برم می دارم، چطور انتظار داری سردرگم و مردد نباشم؟ چطور انتظار داری من بتوانم به خودم بقبولانم مردی که در طی این سالها نتوانسته به آنجا و آنچه که شایستگیش را دارد برسد می تواند راحتی و رفاهیات - نمی گویم تجملات که هیج وقت بهشان اعتقاد نداشتم و از تو هم نخواستمشان- زندگی مان را تأمین کند؟ چطور انتظار داری ذهن آنچنان آرام و سرشار از عشقی داشته باشم که بنشینم مدام برایت از عشق بگویم و بنویسم؟
خیلی وقتها فکر می کنم. افکارآزاردهنده. فکر می کنم به اینکه چقدر درمانده شده ام که برای عشق شرط و شروط تعیین می کنم؟ و اینکه چقدر سخت است که اگر برآورده نشوند من روی حرف خودم بایستم و تصمیمی را گرفته ام عملی کنم. فکر می کنم به اینکه بعد از نبودن توچطور می خواهم سالهای رفته را جبران کنم؟ فکر می کنم که آیا اگر زمان به عقب برگردد بازهم تو را انتخاب می کنم؟ نه آنقدر از تو بریده ام که یک نه محکم بگویم و نه آنقدر مطمئن و دلخوشم که بگویم این کاررا می کنم.
مهربانم!
در خوبی و عشق تو و عشق به تو شک ندارم. اما کاش می شد همه مشکلات را با عشق حل کرد. کاش عشق و محبت برای همه چیز کافی بود. کاش می شد به جای اسکناسهای سبز و آبی به صاحبخانه مان عشق و محبت تقدیم کنم. کاش می شد به فرزندم با باور تمام بگویم: "نازنینم! در دنیا هیچ چیز به اندازه عشق اهمیت ندارد". کاش می شد عشق را پوشید. کاش می شد عشق را هر روز شکل میوه و برنج و ماهی داد و بر سر سفره گذاشت. اما واقعیت این است که پول و خوردنیها و پوشیدنیها همه اینها با عشق فقط جلوه بیشتری پیدا می کنند. هیچ کدامشان را عشق به وجود نمی آورد. و نبودن عشق اما... کم رنگ و بی اثرشان می کند.
چطور به خودم بقبولانم که عشق به همدیگر تمام مشکلاتمان را حل می کند؟ عشق فقط توانمان را بیشتر می کند. اما تا کجا؟
تا کی؟ باور کن یک روز می آید که نبودن همین پول کثیف عشق را کمرنگ می کند. باور کن عشق روی سفره خالی جایی ندارد. باور کن عشق را نمی شود جلوی مهمان گذاشت و نمی شود در عروسی دختر عمو عشق به او هدیه کرد.
چقدر دغدغه هایم از چند سال پیش تا به حال فرق کرده. نه؟
چقدر دلم می گیرد وقتی می بینم دارم توی روزمرگیهای زندگی گم می شوم.
با تمام اینها اما من هنوز عاشق توام. هنوزهم دوستت دارم. هنوز هم دلم می خواهد برایت نامه های رنگارنگ سرشار از عاشقی بنویسم. هنوز هم دلم می خواهد بیشتر اوقاتم را با تو و در کنار تو سپری کنم.
هنوز هم دلم همه اینها را می خواهد...
غم نان اگر بگذارد.
* می دانم این جواب نامه سرشار از عشق تو نبود...
تراوشات پراکنده یک ذهن درمانده
20 آبان 1386
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| برای من نوشتی ... | ۱۳۸٧/۸/٦ |
عزیز قشنگم
گاهی نگران می شی که شاید اونقدر که انتظار داری دوستت نداشته باشم
گاهی نگران می شی که شاید اونقدر که انتظار داری در تکاپوی آینده و باهم بودن نباشم
و گاهی نگران می شی که شاید احساس یکنواختی و سردر گمی می کنم
ماه شیرینم
دوستت دارم
تا همیشه و همیشه و بی هیچ قید و شرطی. و هرچه که بیشتر تورو می شناسم بیشتر به
تو علاقمند می شم
خوب می دونم که گاهی در پرشورترین احساساتم تورو بیش از اندازه ناراحت و آشفته کرده ام،
اما همه احساسات من ، حتی حسادت هایم، ناشی از شورعشق به توست.
و تورو به عشق قسم
آیا احساس دیگه ای می تونم داشته باشم؟
ماه نوشینم
همیشه برای من تازه هستی
وهربارآخرین تبسم تو شاداب ترین،
آخرین سخنان تو شیرین ترین،
و آخرین حرکات تو زیباترین آنهاست.
دوستت دارم
تا همیشه و همیشه
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| ۱۳۸٧/٧/٢٢ |
هنوز زنده ام. هنوز هم نفسهایم را می شمرم. هنوز هم خط خطی ام. بیشتر از دیروز، بیشتر از همیشه ....
هنوز زند ه ام ...
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| قدمهای آخر | ۱۳۸٧/٢/٢٢ |
یک قطره اشک از چشمم می چکد، سر می خورد و توی گوشم می رود. اینطوری می شود که به خودم می آیم. نگاهی به ساعت موبایلم می اندازم. نزدیک یک بامداد است. روی پهلو می غلتم و سعی می کنم بخوابم. اما دوباره همه چیز به ذهنم هجوم می آورد.
روزها سرم خیلی شلوغ است و افکارم کمتر مجال پیدا می کنند جولان دهند. اما شبها... شبها به یکباره هجوم می آورند، و گاهی وقتها هم که با تو حرف می زنم.
خیلی احساس دو گانگی و سردرگمی می کنم. احساسم نسبت به تو شدیداً متناقض شده است. اصلاً نمی دانم کار درستی می کنم که همچنان انتظار تو را می کشم؟ انتظار شیرین است اما برای من روز به روز دارد از حلاوتش کم می شود. تازگیها گس شده. دلم نمی خواهد شوکرانی شود. این انتظار آنقدر طول کشیده که گاهی فکر می کنم وقتی به سر آید اصلاً شور و حالی خواهم داشت؟ آن روز اصلاً آیا رغبت می کنم جواب مثبتی به این پایان دهم ؟ تا مدتی پیش رسیدن آن روز بزرگ را لحظه شماری می کردم. اما حالا به روزهایی که می گذرند فقط نگاه می کنم. مدتی است که حتی حس و حال حرف زدن راجع به آنچه که در طول روز برایم پیش آمده هم ندارم. هر چند چیزهای خیلی عادی ای هستند. اما یادم می آید که راجع به همین چیزهای عادی هم کلی با هم حرف می زدیم. هیچ چیز خوشحالم نمی کند. دیگر آرزوی هیچ چیزی ندارم. مدتهاست دلم هم دیگر نمی تپد. فقط مدتی پیش بود که حس کردم هنوز زنده است. چند شب پیش از عید را می گویم که داشتم به خانه تو می آمدم. توی بالکن ایستاده بودی و داشتی پیپ می کشیدی به گمانم. وقتی دیدمت یک داغی عجیبی به تمام تنم دوید. دلم یک جور خوبی پایین ریخت. مدت خیلی زیادی بود که چنین حسی نداشتم. اما فقط چند دقیقه طول کشید. این چند دقیقه برای سالها زندگی کردن با هم کم نیست؟...
گاهی فکر می کنم تو و من روزهای مشترکمان چه طور می شود؟ اصلاً می توانیم شریک خوبی برای هم باشیم؟ مدتهاست خیلی تنگ حوصله و بدخلق و خو شده ام. می دانم که می گویی همیشه همینطور بوده ای. خیلی بدجنسی.
خندیدنم سخت شده. دلم برای شبهایی که در خانه دانشجوییم پشت خط تلفن بی هیچ دغدغه ای با تو می خندیدم تنگ شده. خیلی زیاد. باورم نمی شود دوباره روزی بیاید که صدای خنده هایم را بشنوم. باورم نمی شود.
و به قول تو هدف فقط رسیدن نیست. به روزهای بعد از رسیدن فکر می کنم. به گمانم هیچ چیزمان شبیه زوجهای تازه سروسامان گرفته نباشد. انگار شور و حال دوران نامزدیمان را خیلی وقت باشد گذرانده باشیم اصلاً احساس اشتیاقی ندارم. چند روز پیش جایی بودم. دختری آنجا بود که نمی دانی با چه شور و حالی داشت از برنامه ها و نقشه هایی می گفت که با نامزدش برای زندگیشان می کشند. خیلی دلم گرفت.
گاهی فکر می کنم تو و من فقط به هم عادت کرده ایم وهمین عادت مثل عشقه دورمان پیچیده و رهایمان نمی کند. دلم نمی خواهد روزهای مشترکمان را با حسرت خوردن بگذرانم، اما بعید می دانم اینطور نباشد، هرچند خیلی سعی می کنم اینطور نباشم. اعترافش اصلاً حس خوبی ندارد، اما واقعیت این است که من حسرت می خورم. حسرت آنها را می خورم که به اندازه تو و من سختی نکشیده اند و انتظار نکشیده اند و اینقدر راحت و بی هیچ دغدغه ای به هم رسیده اند و طعم خوب با هم بودن را می چشند. غبطه می خورم به آنها که پرپر می زنند برای لحظه رسیدنشان. یک چیزی را تا به حال اعتراف نکرده ام. سالهاست تو و برادرت را با هم مقایسه می کنم. سالهاست تو و او را با هم تماشا می کنم. که او چقدر راحت و منظم و به موقع یک یک مراحل زندگیش را طی کرد و گذشت تا به اینجا رسیده که هست. و هنوز دارد بالا می رود. تمام ناراحتی ام از این است که از او هیچ کم نداری، که بیشتر هم داری. مهم تر از همه این که او مثل تو عاشقی را نمی داند. پس چه شد که تو هر بار در جا زدی؟ تنها چیزی که در آن ثابت قدم بوده ای و تنها چیزی که می توانم بهش افتخار کنم عشقت بوده که ازاین بابت خیلی هم به تو افتخار می کنم. اما عشق کافی نیست. هست؟ بعد از این همه سال هنوز به هیچ جا نرسیده ایم. من پرتوقع بوده ام یا تو کم گذاشته ای؟ می دانم که من هم خیلی خوب نبوده ام. خیلی وقتها همراهیت نکرده ام. زخم زبانت زده ام. می دانم پشت سر هر مرد موفقی زنی ایستاده. اما دیگر از هل دادن مرد زندگیم خسته شده ام... می ترسم که این روال تا همیشه ادامه پیدا کند. می ترسم هیچ وقت به آن زندگی ایده آل و سرشار از آرامش و عشق که دلم می خواهد با تو داشته باشم نرسیم. می ترسم یک جای زندگیمان کم بیاورم و دیگر نتوانم ادامه دهم.
دلم می خواست شبها که همه این فکرها به ذهنم می دود کنارم باشی، مرا کنار خودت بکشانی و با لبهایت اشکهایم را پاک کنی و با بوسه ای آرامم کنی. دیگر از شبها تنها خوابیدن بیزار شده ام. از اینکه در آستانه رسیدن به سی سالگی هنوز باید مثل بچه های دبیرستانی لحظه شماری کنم که اهل خانه تان چند ساعتی بیرون بروند و من و تو راحت بتوانیم حتی کنار هم بنشینیم حالم به هم می خورد. می فهمی لعنتی؟
و بعضی وقتها که خیلی از دستت عصبانی ام و لجم می گیرد، دلم می خواهد یک مرد خیلی خوبی پیدا شود و یک وقتی که از خواب بیدار می شوی ببینی که من در نهایت سنگدلی و بیرحمی تو را ول کرده ام و با او رفته ام.
.
.
.
می کنم هر شب دعایی که تا بیرون رود مهرت
آهسته می گویم خدایا! بی اثر باشد...
.
.
از این پهلو به آن پهلو غلت می زنم. چشمهایم را می بندم که اشکهایم نتوانند پایین بریزند. سعی می کنم تو را کنار خودم مجسم کنم و می خوابم.
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| می توانست اتفاق بیفتد | ۱۳۸٧/٢/٢٠ |
روزهای خوشی و بی دغدغه هم گذشت، بی آنکه بخواهم غصه بخورم که ای وای ساعت از 12 شب هم گذشته و من هنوز بیدارم و صبح زود مجبورم با بی حالی بیدار شوم... وه که چه لذتی دارد خوابیدن بدون این که بخواهی نگران بیدار شدنت باشی. چقدر می چسبد بیدار شوی اما مجبور نباشی از رختخوابت بیرون بیایی و با لذت از این پهلو به آن پهلو غلت بزنی و گاه لای چشمهایت را که اشعه نازک و نرم آفتاب سرک کشیده از پنجره اجازه نمی دهد بیشتر از آن باز شود، باز کنی و نگاهی به ساعت بیندازی و نفس راحتی بکشی که مجبور نیستی بلند شوی و دوباره چشمهایت را ببندی و به آن پهلو شوی.
...
داریم برمی گردیم خانه. هوا تاریک است. او رانندگی می کند و من از پنجره ماشین دارم آسمان را نگاه می کنم. آسمان یکسره سیاه است و پر از ستاره. هزار هزار ستاره....
ناگهان اتاق ماشین پر می شود از نور شدیدی و صدای بلندی هم یکباره در گوشم می پیچد...
.
.
.
... دارم زمین را نگاه می کنم. زمین رنگارنگ است و پر از آدم. هزار هزار آدم...
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| ترانه بازی | ۱۳۸٦/۱٢/٢٥ |
این روزها وبلاگ بیشتر دوستان پر است از ترانه بازی. مرا هم کشاند به روزهای دور و نزدیک. ترانه هایی که باهاشان زندگی کردم. آنها که آمدند و رفتند. آنها که آمدند و ماندند. آنها که سرشار از خاطره بودند. آنها که در تنهاییم همراهیم کردند . آنها که اشکهایم، لبخندهایم، خلسه هایم را شاهد بودند. آنها که شاهد بودن تو و من با هم بودند، در لحظه ها و شبهایی که با هم به آخر رساندیم. با بیشترشان از تو خاطره دارم و خیلی هاشان تو را به یاد من می آورند. راستی تو و من هرچند تا حدودی از سلیقه هم در موسیقی خبر داریم اما هیچ وقت علایقمان را خط به خط و نت به نت با هم در میان نگذاشته بودیم. حالا که فضا پر از بوی ترانه است و ترانه بازی، من هم می خواهم سرشارترش کنم. از ترانه های وطنی و لوس آنجلسی شروع کنم که چندان گوش نمی دهم.
از ترانه های زنان فقط هایده و گوگوش به جز ترانه های کاباره ایشان و البته در مورد گوگوش کارهای قبل از انقلابش را بیشتر و البته "مرداب" را، "پل" را. "گل سنگم" هایده را هم گاهی زمزمه می کنم.
ترانه های وطنی ، چه درون مرزهای وطن، چه در ورای آن هیچ وقت آنچنان مرا محسور خودشان نکرده اند، به جز ترانه های شهیار قنبری که تنها کسی است از بین هم میهنان که مرا مجذوب خودش می کند و با ترانه هایش لذت عمیقی را به وجودم می کشانم.
عاشق صدای فریدون فروغی هستم و "نیاز" اش و داریوش که ترانه های قدیمی ترش را می پسندم. شقایق، ضیافت، قلندر، مصلوب، نیستی و و و .... آنقدر زیاد و زیبا هستند که نمی توانم انگشت روی یکیشان بگذارم. کارهای آخرش چندان چنگی به دلم نمی زند.
و البته صدای گرم ابی به جز وقتهایی که هوار می کشد.
از امروزیهای ساکن این مرز و بوم رضا صادقی است که گاهی صدایش در خانه به آرامی پخش می شود. از بین ترانه هایش، ترانه " 9 ثانیه" حس عجیبی به من می دهد. بیشتر از بقیه دوستش دارم.
موسیقی سنتی و قدیمی به ندرت گوش می دهم. چندان نمی پسندمشان. فقط می توانم از "الهه ناز" بنان اسم ببرم، "تو ای پری کجایی"، "بردی از یادم" و "شد خزان گلشن آشنایی" که نمی دانم کار کیست و دیگر هیچ.
اما در وادی غرب... نمی دانم کلمات انگلیسی، نتهایش و کاراکترهایش چه چیزی در خودشان دارند که وقتی در دنیای ادبیات و موسیقی و فیلم، خوب به هم تافته و بافته می شوند معجون اعجاب انگیزی ازشان در می آید که این چنین مرا فریفته خودشان می کنند. و حتی گاه زبانهای دیگری که آشنایی باهاشان ندارم. شاید رازشان در همین باشد که آن زبان را متوجه نمی شوم!
ترانه هایی که مرا به راستی به عالم دیگری می برند و دیوانه ام می کنند و ذره ذره روحم حسشان می کند:
"Dance Me to the End of Love" از کوهن ، البته اجرای آرامش با آن صدای گرم و خش دار و "The Letters" " اش که به راستی منقلبم می کند. خصوصاً آنجا که همخوانی می کنند:I hope that you would come چیزی در قلبم فرو می ریزد و دوباره بالا می آید.
لئونارد کوهن پیر را می پرستم. صدای جوانیش به نظرم خیلی معمولی است و چندان ترانه های جوانیش را گوش نمی دهم. اما صدایش در این سالهای اخیر دلم را یک جور خوبی می تراشد.
"Hello" از لیونل ریچی – اینجا این را نگویم خفه می شوم: وقتی Black Cats در یکی از کنسرتهایش این آهنگ را اجرا کرد دلم می خواست آنجا بودم و می توانستم خفه شان کنم... با آن اجرای مزخرفشان. - بگذریم...
Ronan Keating خیلی زیبا می خواند، هرچند موسیقی بیشتر ترانه هایش یک جورهایی شبیه هم هستند. ولی "She Believes in Me" را که می خواند قلبم تپش خاصی پیدا می کند.
از Gary Moore بگویم که دوستش دارم، که با "Parisienne Walkway" اش به راستی نفسم حبس می شود. جادوی عجیبی دارد.
"A Rainy Night in Paris" را اصلاً نمی دانم در موردش چه بگویم. بیشتر ترانه های کریس دی برگ را دوست دارم. اما این یکی، آنی دیگر دارد.
و "Sous Loeil de Lange" از K-Maro با آن جادویی که درآن نهفته است. که اول وقتی سوله دولانژ را می شنوی خیلی ساده مثل خیلی از آهنگهای دیگر می ماند. ولی هرچه بیشتر و عمیق تر گوش می دهی بیشتر تو را محو خود می کند. خصوصاً آن نوای انگار پشت زمینه پیانو که جادوی این ترانه در همان نهفته است که چنان در ذهنت فرو می رود که وقتی هم تمام می شود خود به خود در ذهنت نواخته می شود، که وقتی هم K-Maro نمی خواند انگار خود این آهنگ دارد ترانه را می خواند. این نواهای زیر و کوتاه پیانو آنچنان جادو می کند که ناخود آگاه دستم روی دکمه تکرار می رود به عشق شنیدن همان نواهای کم و کوتاه، با اینکه می دانی از پشت سر هم شنیدن یک آهنگ چقدر بدم می آید. می بینی چه قدرتی دارد که تمام صداهای دیگر این ترانه را هر چقدر هم به وضوح شنیده شوند باز هم همه را در خود محو می کند و خودش را نشان می دهد؟
خیلی ترانه های دیگر هستند که دوستشان دارم و بیشترشان در مجموعه ای که از کارهای دهه 60 تا 90 دارم گرد آمده اند. مجموعه بی نظیری است که مرد بزرگی به من داد. می شناسی اش.
و خیلی هاشان هم پراکنده اند. ترانه های به یادماندنی ای مثل:
What I'm Gonna Do، Sorry Seems the Hardest Word با صدای گوشنواز Elton John که دوستش دارم. و بیشتر ترانه هایی که ازش گوش داده ام را نیز.
Hotel California- Eagels
Boat on the River- Styx
Lady- Kenny Rogers
Loosing My Religion- Rem
Your Favorite Toy- Cretu
You're My Everything- Santa Esmeralda
Nathalie- Julio Iglesias
D'amour Ou D'amitie- Celine Dion
Ils S'aiment- Daniel Lavoie
Chanter- Florent Pagny
Femme Like You , Histoiries De Luv-K.Maro
Cannoe Roze- Victor Lazlo
Night Calls ,Unchain My Hear-Joe Cocker
I Can't Stop Loving You- Brian Adams
It's A Man's World- James Brown
High Hopes, Hey You-Pink Floyd
Time,I Was Born to Touch Your Feeling-Scorpions
Nothing Else Mattes- Metallica
November Rain-Guns N' RosesA Woman's Heat,The Lady in Red از Chris Du Burgh که از دوران نوجوانی تا به حال از خواننده های محبوب من بوده است.
Hero- Enrique Iglesias که روی هم رفته بیشتر ترانه هایش را دوست دارم.
Joe Satriani موسیقی بدون کلامی دارد که شنیدنش واقعاً لذت بخش است.
از پیانوهای ریچارد کلایدرمن هم نباید گذشت.
و فقط Speak Softly Love از Andy Williams چنین برازنده The Godfather بوده است.
ترانه های اسپانیایی را جا انداختم. و جای سؤال ندارد که ترانه های Gypsy Kings و صدای گرم و ماندگارشان حرف اول را می زند. روی هم رفته آوای اسپانیولی زیبایی خاصی دارد.
و هزار هزار ترانه و آهنگ خوب دیگر که هیچ کلامی نمی تواند وصفشان کند.
می دانم خیلی از همین ها جزو خاطرات مشترک تو و من هستند و باقی می مانند. که وقتی در جمعی با شنیدنشان لبخند به لبهایمان می آید خیلی ها دوست دارند بدانند در ورای این لبخند چه چیزی نهفته است. و این حس خوبی به من می دهد. اینکه ترانه و موسیقی رازی می شود بین تو و من. فقط تو و من.
می دانی دلم چه میخواهد؟ یک عالمه وقت آزاد که بنشینم یک Great and Perfect Collection از ترانه ها و موسیقی های مورد علاقه ام درست کنم. آرزوی عجیب و کوچکی است؟
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| گذری بر یادمانه ها (28) | ۱۳۸٦/۱٢/۱۱ |
امروز تنها نبودم. از روی پل که رد می شدم با خودم گفتم کاش هوا کمی خنک تر بود. قدم زدن آن هم در هوای باز و خنک فکرم را باز می کند. خیلی یواش راه می رفتم. پسر جوانی که در دانشگاهمان بود چند قدم جلوتر از من راه می رفت. او هم یواش. داشت فکر می کرد اما نه خیلی عمیق. مردی سوار بر دوچرخه خلاف جهت حرکت ماشینها حرکت می کرد. نمی دانم دلیلش چه می توانست باشد. شاید می خواست تکرار و یکنولختی را بشکند. روی پل پر از آدمهای جورواجور بود. اما نه خیلی پر. دخترها و زنها این موقع صبح یا سرکار می روند یا سر کلاس. پسرها و مردها هم همینطور. از چیزهایی که دستشان است مشخص است. کیف، کتاب، کلاسور، سامسونت و امثال اینها. اما آن پسرها که هیچ چیز دستشان نیست کجا می روند؟
مردی از کنارم گذشت. در جیب پشت شلوارش یک دفترچه بیمه بود و در دستش یک تسبیح. شاید داشت ذکر می گفت که همه چیز به خیر بگذرد. اما وقتی دیدم چطور با حالتی حاکی از
بی تفاوتی تسبیح را چرخاند حرفم را پس گرفتم. تسبیح دست گرفتنش فقط یک عادت بود. شاید عادتی کهنه.
سربازی از روبرو می آمد. در یک دستش سیگار بود و در دست دیگرش شاخه ای گل. می توانست مومو باشد. پسری که جلوی من یواش یواش راه می رفت فاصله اش از من بیشتر شده. مطمئن شدم که خیلی عمیق فکر نمی کرد. دست کم نه به اندازه من. چون فکر کردن خود به خود قدمهای آدم را آرام می کند. از دور دختری را دیدم. شبیه آرزو بود. اما اونبود. این اشتباه که چیزی نیست. اما بعضی شباهتها به شدت گمراه کننده هستند.
سربازی سر پست بود. یک جا بودن آن هم در این آفتاب باد خسته کننده باشد، هرچند که اول صبح است اما آفتاب گرمی است و یکی دو ساعت دیگر داغ می شود . دلم می خواست بدانم که او هر روز همین ساعت کشیک می دهد؟ نگاهش کردم تا قیافه اش در ذهنم بماند و بتوانم روزهای بعد به این فکر جواب دهم. فکر کنم خوشحال شد که نگاهش کردم. با بی اعتنایی رو گرداندم تا برایش توهم ایجاد نشود. به انتهای پل رسیدم. باید دست از فکر کردن بردارم. الان کلاسم شروع
می شود.
7:45
کلاس تمام شد. در راهروی دانشگاه کنار دیوار ایستاده بودم. همان پسری را که صبح داشت چند قدم جلوتر از من راه می رفت دیدم. از روی لباسش شناختمش. سرش پایین بود. یواش یواش راه می رفت. داشت فکر می کرد. از دانشگاه بیرون آمدم. کنار پست نگهبانی همان سرباز رسیدم. اما او نبود. کس دیگری کشیک می داد. از روی پل رد شدم. مردی داشت دقیقاً وسط خیابان راه
می رفت. امروز همه از تکرار و یکنواختی خسته شده اند!! به ایستگاه اتوبوس که رسیدم پسرکی کنارم آمد و از من خواست 2 تا شیرینی ازش بخرم 100 تومان. من نخواستم. گفت 5 تا. نخریدم. گفت 6 تا. نخریدم. پیرمردی که کنارم اسیتاده بود با خنده به او گفت: " قرض می دهی تا سر برج؟" و بعد به من نگاه کرد. فکر می کرد من باید به این حرفش بخندم. اما من نخندیدم.
اتوبوس آمد. همه عجله داشتند که زودتر سوار شوند. یعنی اگر زودتر سوار شوند، زودتر هم
می رسند؟ راننده اتوبوس خیلی غر می زند. دختری که کنار من نشسته از غر زدنهای او خسته شده و لب به اعتراض باز می کند.
مومو! من دیگر هیچ وقت به تو اعتراض نمی کنم. دوباره هستی که فقط هستی. چقدر با وجود دوست داشتنت، در دوست داشتنت با تو لجبازی کردم.
باغبان دارد به تک درختی در جدول وسط خیابان آب می دهد. کاش کمی هم به من آب می داد. چقدر تشنه ام. سرم گیج می رود. حالت تهوع دارم. دلم هوای تازه می خواهد. آن پسر چقدر گرمش است. دستها و صورتش را در آب حوض وسط میدان می شوید. دلم می خواهد خودم را به آب، آبی پاک و روان بسپارم.چقدر سرم سنگین شده. به شیشه پنجره اتوبوس تکیه اش می دهم. نکند ....... چشمهایم را می بندم.
مومو! فکر می کنم. به تمام روزهایی که با تو داشتم. به تمام دروغهایی که به من گفتی... آدمهای توی اتوبوس فکر می کنند خوابیده ام. فکر می کنند خسته ام و خوابیده ام. خسته هستم اما خواب نه. من دیگر بیدارم. مومو! لالایی های تو هم دیگر خوابم نمی کند. لالایی هیچ کس!
10:30
3/2/1380
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| گذري بر يادمانه ها (۲۶) | ۱۳۸٦/٩/٢۸ |
تازه بیدار شده ام. به اندازه کافی خوابیده ام. خوب خوب خوب. راحت راحت. نه مثل یک بچه بلکه مثل یک مرده. نمی دانم. شاید هم مثل یک بچه. باید کسی می بود و می دید که من مثل بچه ها می خوابم یا مثل مرده ها. اصلاً شاید هم مثل بچه ای که مرده باشد. هنوز خوابم می آید. نه،
نمی آید. اینطوری فکر می کنم. شاید چون چشمهایم می سوزد. سرم یک جوری است. مثل بادکنک. نه. شاید هم مثل یک وزنه. تلو تلو می خورد. نمي دانم از سبکی یا از سنگینی؟ آماده شدم که بروم. چرا آرایشم قشنگ نشد؟ اشکال ندارد. شاید همین یک بار باشد. می روم سر ایستگاه اتوبوس. اه که باز هم همان آدمهای تکراری همیشگی. به هیچ کدامشان توجهي
نمي كنم. روی نیمکت می نشینم و کتاب می خوانم. اتوبوس آمد. آدمها مثل مور و ملخ از آن بالا رفته اند. من نمی روم. اتوبوس بعدی هم آمد. مور و ملخهایش کمتر است. این بار می روم. چقدر چشمهایم می سوزد. ایستگاه بعدی دختری سوار شد. یک دختر که نه، چند نفر. اما من از میان همه، او را دیدم. مانتویش قشنگ بود. خوشم آمد. مژه هایش مثل مژه های الاغ سیخ بود.خوش به حال خودم. مژه هایم پرپشت نیست ولی فرخورده است. آدم مانتویش قشنگ نباشد ولی مژه اش فر باشد بهتر است.
این دختری که الان سوار شد چقدر قیافه اش آشناست.... یادم آمد. منشی دکتر است. او هم نگاهم می کند. و با خودش فکر می کند که مرا کجا دیده. دوباره نگاه می کند. یادش نمی آید و از فکر کردن به این موضوع منصرف می شود. منشی دکتر ساعت هشت صبح می رود و خود دکترساعت ده، یازده. مرتیکه وقتی قرار باشد صبحها قبل از رفتن یک بست تریاک بکشد همین است دیگر.
این پسر انگشت شستش چقدر قشنگ است. می خواهم به او بگویم دستش را نشانم دهد. دستش را دراز می کند که پنجره را ببندد. تمام انگشتهایش را می بینم. آنقدرها هم قشنگ نیستند.
این یکی دختره فیس و افاده اش همه جا را پر کرده. همه دارند از گرما خفه می شوند ولی او پنجره ای را که کنار آن ایستاده باز نمی کند، می گوید باد اذیتم می کند. او که اینقدر لوس است مامان و بابایش باید راننده خصوصی برایش استخدام می کردند.
آخیش.... رسیدیم. تا استگاه بعدی باید پیاده بروم. یک، دو، سه، چهار ... تا جایی که رسیدم چند قدم شد؟ تا کلاس دوباره یک، دو، سه، چهار ... چه کلاس خسته کننده ای بالاخره تمام شد. سرم را پایین می اندازم و می روم. نوک جورابم سوراخ شده. خدا کند بزرگ نشود. این دو تا پسر و دختر تازه با هم آشنا شده اند. دارند از سن و سال و ترم همدیگر می پرسند....
۱۳۸۰/۲/۲
.....
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| گذري بر يادمانه ها (۲۵) | ۱۳۸٦/٩/٢٤ |
به همین راحتی؟ گل تمنای من با دست نازنین تو بر خاک اوفتاد؟؟؟
دیوانه می شوم.
دیوانه می شوم...
۱۳۸۰/۲/۱
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| گذری بر يادمانه ها (۲۴) | ۱۳۸٦/٩/٧ |
عزیز تک تک لحظه های نابی که با تو داشته ام، دارم و می خواهم داشته باشم، سلام!
مدتها، مدتها و مدتهای مدیدی است که دستانم به هوای نوشتن برای تو روی کاغذ نگشته. اما امروز باز هم همان نیاز مبرم همیشگی را که مدتهاست پنهان مانده بود در وجود خسته و
درمانده ام حس می کنم.
عزیز همیشگی ام! هنوز هم برای من عزیزترینی. هنوز هم ذره ذره وجودم نیاز خود را به تو فریاد
می زند.این را می دانم اما تو باورش نمی کنی و نیز حس غریب و دوست نداشتنی ای در من هست که نمی خواهد باورش کند و افسوس می خورم به اینکه هنوز نتوانسته ام به بندش بکشم و از تلاش و تقلایش بازدارمش تا بگذارد با تو باشم و این همه به خودم دروغ نگویم و دوست داشتن تو را خودم هم باور کنم و اقرار کنم و عمل کنم. اما می دانم که هنوز هم لحظه های نبودنت برای من بی تابی می آورد. هنوز هم می خواهم تو را، تنها تو را و فقط تو را برای خودم، تنها خودم و فقط خودم داشته باشم. هنوز و همیشه می خواهم دستهایت، شانه هایت، صدایت و کلامت مرهم دردهایم، بی تابیهایم و سرگردانی هایم باشد.
عزیز تمام لحظه هایم! می خواهم بیشتر دوستت داشته باشم، عاشقت باشم، بی تابت باشم، اما... نه اینکه نخواهم، نه، می ترسم. می تزسم از اینکه نکند داشتن من و تو برای تو و من بندی باشد به پایمان با گره ای کور. از فکر کردن به سقف و آخرین آجرش می ترسم. می ترسم از اینکه برای تو و خودم تعهد ایجاد کنم. و می ترسم از اینکه نتوانم، نتوانی و یا نتوانیم از عهده اش بر آیم،
بر آیی و یا حتی بر آییم.
اطمینان دارم که فقط تو را می خواهم. چرا که می دانم کسی جز تو نمی تواند کلامم را بر زبان نیاورده، بخواند. کسی جز تو نمی تواند حرفم را نگفته، بفهمد. هیچ کس نمی تواند. و من به این محتاجم. اما هراس دارم از اینکه بخواهم اجرهای سقف را به دستت دهم. می ترسم نتوانم.
می ترسم تو را به اشتباه بیندازم. می ترسم تو را بلغزانم. می ترسم. اما... با تو می مانم. تا هر زمان و تا هرکجا که بشود و بتوانم و شاید هم همیشه. نمی دانم. من به هیچ کس دیگری نیاز ندارم. تمام آنچه را که یک دوست خوب می تواند به من بدهد تو داده ای و من از این بابت به تو اطمینان کامل دارم. و من برای رسیدن به این اطمینان راه سختی را طی کرده ام. و این چیزی نیست که هر کسی بتواند به راحتی به آن برسد و من از این جهت یزدان خود را شاکرم و
نمی خواهم به بهایی اندک آن را از دست بدهم.
تمام رنجشهایت را از من نادیده بگیر و مانند گذشته نه چندان دور، دوستم بدار.
"
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
بادها دلتنگند
دستها بیهوده، چشمها بی رنگند
دوستم داشته باش
شهرها می لرزند
برگها می سوزند
یادها می گندند
باز شو تا پرواز
سبز باش از آواز
آشتی کن با رنگ
عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش
سیبها خشکیده
یاسها پوسیده
شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش
عطرها در راهند
دوستت دارم ها
آه...
چه کوتاهند
دوستت خواهم داشت
بیشتر از باران
گرمتر از لبخند
داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد
ناب تر، روشن تر
بارور خواهم شد
دوستم داشته باش
برگ را باور کن
افتابی تر شو
باغ را از بر کن
دوستم داشته باش
عطرها در راهند
دوستت دارم ها
آه ...
چه کوتاهند
دوستم داشته باش"
نهم نوروز 1380
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| گذری بر یادمانه ها (۲۳) | ۱۳۸٦/۸/٢۱ |
سیبی که به آسمان افتاد، چرخید و چرخید.
من و تو اینک هریک در جای دیگری نشسته ایم.
من خدا شدم و تو بنده.
یک خدای بی دل یا سنگدل!؟
اما یک چیزی را فهمیده ای؟ این که خدایی که تو داری عاشق بنده اش است؟
پاییز هزار رنگ 137۹
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| گذری بر یادمانه ها (۲۲) | ۱۳۸٦/۸/۸ |
عزیز بی چون و چرا سلام! چه می کنی با سرنوشت؟ با روزگار؟ این روزگار آزگار؟ من هم خوشم. با خوشی تو دلخوشم – با آرزوی خوشیت- . مثل همیشه با توام. دروغ است این که می گویند از دل برود هر آنکه از دیده رود. –البته راجع به دل و دیده من- . تو رو دیگه نمی دونم. راستی بگم چند شب پیش، خواب تو رو باز می دیدم. کمی برام عجیب بود. اومده بودی پیش من. یه شب همراه من بودی. شب زنده دار با من بودی. موقع رفتنت که شد- کیف چرمی دعا خونده دور گردنت یادت میاد؟- به گردنم انداختیش و کمی نگاهم کردی. با لحن خاصی گفتی: "دارم می رم. دیگه هم بر نمی گردم". نگفتی که کجا می ری؟ چرا می ری؟ فقط گفتی که می ری. فقط گفتی خداحافظ. فقط چشمای من بود که نم نمک نمناک بود. فردا شبش بازم خواب تو رو دیدم. اما یادم نیست که چی بود؟
خب بگذریم. ببین چه می کنم با سرنوشت؟ بی خوابی خسته ام کرده. غم غریبی عزیزم! زرد و شکسته ام کرده. دروغ می گم اگه بگم خیلی خوبم. ناشکری هم نمی کنم. همه خوبن. مردم خوب. دوستای خوب. غذای خوب. هوای خوب. اما... ته دلم یه چیزی هست منو آروم نمی ذاره. گمون کنم تو باشی. نه. بی قرارت نیستم. آشفته حالت نیستم. هرچی باشه می شناسمت. باهات بودم. دوست دارم. مثل تموم خوبیا. تو خودت یه غربتی. منو غریبتر می کنی. نه به خدا. گلایه نیست. درد دله. می خوام دلم سبک بشه. نمی دونم این از شانس خوب منه یا بخت بد که فقط حرف زدن با تو، منو آروم می کنه.
می دونی مثل همیشه باز می گم منتظر نامه توام.
بهار ۱۳۷۹
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| گذری بر یادمانه ها (۲۱) | ۱۳۸٦/۸/۸ |
تو می دانی که به خود نیندیشیده ام، تو می دانی و هیچ کس نمی داند که من حیاتم، هوایم، همه خواستنهایم (- با تو- ) به خاطر آزادی تو و سرنوشت تو بوده است، تو می دانی و هیچ کس نمی داند که (- با تو - ) به خاطر سود خود گامی برنداشته ام. تو می دانی و هیچ کس نمی داند که من سراپایم مملو از عشق به تو، آزادی تو و سلامت تو بوده است، هست و خواهد بود. تو می دانی و هیچ کس نمی داند که دلم غرق دوست داشتن تو می باشد. دلم می خواهد بگویم: "تو می دانی که خود را فدای تو می کنم که ایمانم تویی، عشقم تویی، امیدم تویی، معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد، طعمی ندارد." ... ولی می ترسم.
تو می دانی و هیج کس هم نمی داند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من، از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است. تو می دانی که از شادی توست که من در دل می خندم. از امید خوشی و خوشبختی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد، و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس می کنم. نمی توانم خوب حرف بزنم. نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب! دریاب!
"دکتر شریعتی"
زمستان 1378
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| ۱۳۸٦/٧/٢٩ |
دلم می خواهد برای 2 ماه مداوم، 2 ماه هم که شده روی آرامش را ببینم.
خسته شده ام از این همه گرم و سرد شدن.... می ترسم آخرش یک روز بشکنم....
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| گذری بر یادمانه ها (۲۰) | ۱۳۸٦/٧/٢٩ |
" داشتی تکانم می دادی، بیدارم می کردی، چقدر تو خوبی! چه کار کنم؟ من در این مدت حتی نتوانستم به تو بگوم که چقدر دوستت دارم، جه جور دوستت دارم و می دانی که هر کسی چقدر نیاز دارد که به تنها کسش بگوید که آنچه در دلم از تو احساس می کنم چیست؟ چقدر است؟ چگونه است؟ و من همین را نتوانسته ام به تو نشان دهم، نه فرصت آن را داشته ام، نه قدرت آن را داشته ام، نه زبا نش را داشته ام... هیچ... هیچ. من نتوانسته ام تو را از زیر آوار خودم بیرون آورم و نشانت دهم تا از دیدن آن حیرت کنی. تو خیال کرده ای من این همه راه را به سراغ تو آمده ام؟ من به سراغ خودم پیش تو آمده ام ای ویرانه من! چه وصالی شورانگیز تر از وصال آدمی با خویش، خویشتنی که او را گم کرده است، خویشتنی را که در عمق دل محبوبش، معشوقش، موعودش، خویشاوندش، محرمش گم کرده است؟ چقدر عشق کلمه پرت و دور و لاغر و فقیری است اگر این را عشق بخوانیم!! چیزهایی است که بیخودی می کوشیم تا برایش اسمی بگذاریم! به قول تو بهتر است سکوت کنیم، در برابرش خاموش بنشینیم و فقط احساسش کنیم، ساکت باشیم و حرف نزنیم و گوش بدهیم تا او حرف بزند...
... چه خوب کردی که آمدی! پیش من، کنار من، خانه من! خوش آمدی! ای مهمان عزیز من! ای که صاحبخانه منی، روح کاشانه منی، آشیانه منی، گنج ویرانه منی، بهانه منی، ترانه منی، خانه منی، پیمانه منی، دام منی، دانه منی، آخ! دلم می خواهد شعر بگویم، آواز بخوانم، قافیه پردازی کنم، تصنیف سازی کنم، کاش بلد بودم تو را مثل یک گیتار بنوازم، آنچنان که نغمه هایی که از تو می سازم در فضا برقصد و شب را پر کند و ستاره ها بشنوند و به رقص در آیند...."
دکتر شریعتی
.....
عزیز! امشب حال دیگری دارم. نه. هرشب اینطور نیستم. هر از گاهی، شبی، نیم شبی به سرم می زند. هوای تو را می گویم. می دانی چه می گویم؟ نمی دانی، نمی فهمی، نمی خواهی بفهمی. ولی باز به خودم می گویم که تو خوبی، خوبی، خوب. و من باید دوستت داشته باشم. چقدر دلم می خواهد باشی و با من حرف بزنی... دلم دستهای روحت را می طلبد.
نیمه شب چهارشنبه 10/9/1378
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| ۱۳۸٦/٧/٢۳ |
مومو! من به شدت هوس یک خیابان تنگ سنگفرش باران خورده با ساختمانهای بلند زیر یک آسمان ابری را کرده ام. که بارانی ام را بپوشم و هوای خیس و خنک را با تمام وجود به اعماق وجودم بکشم... همان خیابانی که همیشه نقشش توی ذهنم هست و نمی دانم از کجا آمده...
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| گذری بر یادمانه ها (۱۹) | ۱۳۸٦/٧/٢۳ |
سلام. صبح به خیر. نمی دانم الان خوابی یا ببدار. من خیلی وقت نیست بیدار شده ام. امروز تعطیل است و به همین خاطر دیشب تا دیروقت بیدار بودیم. جای تو خالی! خندیدیم و خواندیم و رقصیدیم. الان فقط سه نفرمان مانده. مریم حیدرزاده دارد می خواند و من هم کتاب شعر فریدون مشیری را دست گرفته بودم. دلم تنگ شده. برای خانه، خانواده، دوست، برای خیابانهای لبریز از خاطره، برای شهر گرم و پر محبتم، برای تک تک آن خیابانها، برای اسفند، برای تو. دلم تنگ است. زندگی اینجا سخت است. خیابانهایش پر از درد است. البته خوشی ها کم نیست. اما حباب روی آبند. پشت خنده ها نمی دانی چه دردی است! حرفهایت یادت هست؟ که مرا گرم می کرد؟ پر از امید می کرد؟ اینجا دیگر کسی نیست تا روح خسته ام را به شانه های روحش تکیه دهم. امروز روز بی حوصلگیست...
بچه ها برایم چای می آورند. چه دوستهای خوبی! فعلاً خداحافظ
3/9/1378
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| طعم تلخ مرگ | ۱۳۸٦/٦/٢٧ |
اوریانا جمله قشنگی نوشته بود. از نظر خیلی ها شاید فقط یک جمله قشنگ بود. اما از نظر خودش مطمئناً خیلی حرفها درش بوده. حالا احساس درون این جمله را حس می کنم و طعم تلخش را می چشم:
در این نقطه از زندگی، اینجا جاییست که زندگیم به وضوح به مرگ تکیه داده...
احساس می کنم در خلاء رها شده ام. اما آن دو چشم رهایم نمی کنند. برق عجیبی درشان هست. شوق آمیخته با پلیدی و خباثتی در شان می بینم که مرا به وحشت انداخته.
بوی تلخی فضا را پر می کند... این همان بوی مرگ نیست؟ همان تلخی را در دهانم حس می کنم و کمی بعد انگار در تمام وجودم خودش را می گستراند ... این مرگ نیست که به من نزدیک می شود؟؟...
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |
| زمستان است... زمستان | ۱۳۸٦/٦/٢۱ |
این روزها بهانه گیر شده ام... عجیب است... حالتم را می گویم... یک جورهایی دلم انگار خوابش برده. هرچه تلنگرش می زنم انگار نه انگار. یک جورهایی دلم انگار کدر شده. تیرگیش را حس دلم برای روزهای گرم و طلایی تنگ شده. امیدوارم این یکی زمستان طولانی نشود.
می کنم. یک جورهایی سنگین شده.
اما حداقل خوبیش این است که من دوستت دارم را نمی توانم از روی عادت بگویم. حتماً باید دلم از ته دلش راضی باشد تا بگذارد دوستت دارم به زبانم بیاید. خوب است. اینطوری دست کم
می فهمی چه وقت زمستانم آمده و چه وقت یخها دارند کم کم آب می شوند. نخواه که در این روزهای سرد و مه گرفته بگویم دوستت دارم و پشت خط از آن بوسه های همیشگی ِ هنگام خداحافظی برایت بفرستم. از گفتن دوستت دارم های بی فروغ خوشم نمی آید....
| یکی با قلب خط خطی | من به خط و خبری از تو قناعت کردم |

